آياخيال مى كنيد كه ماازحال شمامطّلع نيستيم؟
تا
ظهر خبرى نشد، اهل بيت هم رفته بود از خواهرش مقدارى قرض كرده و غذايى
شبيه اشكنه براى نهار تهيه كرده بود. نهار آماده شد سر سفره بودم و تازه يك
لقمه خورده بودم كه شنيدم در خانه را مى كوبند. رفتم در را باز كردم،
كوبنده ى در گفت: آقازاده هاى تهرانى در منزل آقا ميرزا على محمّد يا
عبدالمحمّد هستند و شما را هم براى نهار دعوت كرده اند كه آن جا باشيد، از
خانه بيرون شدم و نزد آقا ميرزا محمّد كه در تهران معروف بود رفتم. عدّه اى
نزد او بودند، آقاى زاهد هم آن جا بود. پس از آن كه جمعيّت نهار خوردند و
رفتند، و من و چهار نفر و آقاى زاهد مانديم. كه در اثر سرما زير كرسى نشسته
بوديم و غافل از همه چيز سيگار مى كشيد، آقاى زاهد بدون مقدمه فرمود: در
نجف مدرّسى بود به نام آقا سيّد حسن كه در شبانه روز يك بار بيشتر نمى
توانست به خانواده ى خود نان بدهد، وى گفت: بنا گذاشتم براى رفع تنگدستى و
گشايش روزى، چهل روز به خدمت صاحب ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ عريضه
بنويسم و نوشتم. روز چهلم كه عريضه نوشتم غافل از اين كه روز چهلم است، در
خانه تنها نشسته بودم و خانواده هم در خانه نبودند، درِ خانه هم بسته بود،
از پشت ديوار خانه، از بيرون صدايى به گوشم رسيد كه: آقاى آقا سيّد حسن!
با خود گفتم: قطعا خيال است، چون كسى در خانه نيست كه مرا به اسم صدا كند.
در هم بسته بود، لذا اعتنايى نكردم، بار ديگر صدا تكرار شد: آقاى آقا سيّد
حسن، فرزند آقا سيّد حسين خيال مى كنيد كه ما از حال شما مطلع نيستيم؟! اين
بار برخاستم و به طرف صدا رفتم، كسى را نديدم؛ ولى آن صدا به مانند آبى
بود كه بر روى آتش درونى من ريخته شد. و بعد از آن احساس كردم كه گويا
اصلاً به هيچ چيز احتياج ندارم! كسى كه سر تا پا حاجت و نياز بود و پولى هم
به او نداده بودند، با عنايت آن صدا سر تا پا غنى و بى نياز شد! وقتى آقاى
زاهد اين ماجرا را نقل كرد، ديگر يك كلمه حرف نزد. نجّار گفت با خود گفتم:
نكند اين ماجرا را براى قضيه ى من مى گويد كه خيال مى كنيد كه ما از حال
شما مطلّع نيستيم؟! زيرا ديشب من نماز خواندم به آن حضرت ـ عجّل اللّه
تعالى فرجه الشّريف ـ متوسّل شدم. شايد من چيزى را از آن حضرت مى خواهم كه
به صلاحم نيست، لذا ناراحتى درونى و اندوه من هم مثل اين كه آب روى آتش
بريزند، حلّ شد بدون اين كه يك پول و يا وعده ى پول بدهد راحت شدم و براى
من روشن شد كه من مثل طفل مريض و بيمارى هستم كه سركه و ترشى مى خواهم ولى
برايم ضرر دارد، آيا پدر و مادر مهربان در اين صورت آن را به من مى دهند؟
هرگز. محال است كه بدهند. معلوم مى شود استغنا و غنى( بى نيازى و دارايى)
مربوط به قلب است نه به پول و كسب و سرمايه و ثروت. اين ها همه باطل و خيال
است. 1.حضرت استاد ـ رحمه الله ـ اين جريان را بيش از بیست سال پيش بيان فرموده اند. بنابراين، تا كنون حدود هفتاد سال از اين ماجرا مى گذرد. منبع سایت ایت الله بهحت