حضرت محمد (ص)
طبق روایات زیادى که در کتابهاى تاریخى و حدیث وسیره داریم بشارتهاى زیادى از پیمبران گذشته و دانشمندان و کاهنان درباره ظهور پیامبر بزرگوار اسلام«ص»وارد شده که به اجمال و تفصیل ازظهور و ولادت و بعثت آن حضرت خبر داده اند،و علامه مجلسى«ره»در کتاب بحار الانوار در این باره بابى جداگانه تحت عنوان«باب البشائر بمولده و نبوته» منعقدکرده که بسیارى از آن روایات را در آنجا گرد آورده. و به هرصورت قسمتى از این روایات همان هائى است که درتورات و انجیل آمده مانند: آیه 14 و 15 از کتاب یهودا که مى گوید:«لکن خنوخ «ادریس» که هفتم از آدم بود در باره همین اشخاص خبر داده گفت اینک خداوند با ده هزار از مقدسین خود آمد تا برهمه داورى نماید و جمیع بى دینان را ملزم سازد و بر همه کارهاى بى دینى که ایشان کردند و بر تمامى سخنان زشت که گناهکاران بى دین بخلاف او گفتند...» که ده هزار مقدس فقط بارسول خدا«ص»تطبیق مى کندکه در داستان فتح مکه بااو بودند.بخصوص با توجه به این مطلب که این آیه ازکتاب یهودا مدتها پس ازحضرت عیسى «ع» نوشته شده.و از آن جمله در سفر تثنیه باب 33 آیه 2 چنین آمده:«و گفت خدا از کوه سینا آمد و برخاست از سعیر به سوى آنها ودرخشید از کوه پاران و آمد با ده هزار مقدس از دست راستش بایک قانون آتشین...». که طبق تحقیق جغرافى دانان منظور از«پاران»-یا فاران مکه است،و ده هزار مقدس نیز چنانچه قبلا گفته شد فقط قابل تطبیق با همراهان و یاران رسول خدا«ص»است. و در فصل چهاردهم انجیل یوحنا:16،17،25،26 چنین است: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید،و من از پدر خواهم خواست و او دیگرى را که فارق لیط است به شما خواهد داد که همیشه با شما خواهد بود،خلاصه حقیقتى که جهان آنرا نتواندپذیرفت زیرا که آنرا نمى بیند و نمى شناسد،اما شما آنرا مى شناسید زیرا که با شما مى ماند و در شما خواهد بود.اینها رابه شما گفتم مادام که با شما بودم اما فارقلیط روح مقدس که اورا پدر به اسم من مى فرستد او همه چیز را به شما تعلیم دهد و هرآنچه گفتم بیاد آورد». که بر طبق تحقیق کلمه«فارقلیط»که ترجمه عربى«پریکلیتوس»است به معناى«احمد»است و مترجمین اناجیل از روى عمد یا اشتباه آنرا به«تسلى دهنده»ترجمه کرده اند و درفصل پانزدهم:26 چنین است: «لیکن وقتى فارقلیط که من او را از جانب پدر مى فرستم و او روح راستى است که از جانب پدر عمل مى کند و نسبت به من گواهى خواهد داد». و در فصل شانزدهم:7،12،13،14 چنین است: «و من به شما راست مى گویم که رفتن من براى شما مفید است،زیرا اگر نروم فارق لیط نزد شما نخواهد آمد،اما اگر بروم او را نزدشما مى فرستم اکنون بسى چیزها دارم که بشما بگویم لیکن طاقت تحمل ندارید،اما چون آن خلاصه حقیقت بیاید او شما رابه هر حقیقتى هدایت خواهد کرد،زیرا او از پیش خود تکلم نمى کند آنچه میشنود خواهد گفت و ازامور آینده به شما خبر خواهد داد»و قسمتى دیگر آنهائى است که ازدانشمندان یهود و راهبان مسیحى و کاهنان و منجمان و دیگران نقل شده مانندسخنان دانشمندان یهودى بنى قریظه که با«تبع»پادشاه یمن گفتند (1) و سخنان عبد الله بن سلام (2) و آنچه از سیف بن ذى یزن نقل شده (3) ،و سخنان «بحیرا» و «نسطورا» (4) و«سطیح»و«شق» (5) و«قس بن ساعدة» (6) یکى از بزرگان مسیحیت و روایت ابو المویهب راهب (7) و«زید بن نفیل» (8) که باز هم براى نمونه به داستان زیر که خلاصه اى از نقل ابن اسحاق در سیره است توجه نمائید: ابن هشام مورخ مشهور در تاریخ خود مى نویسد: (9) ربیعة بن نصر که یکى از پادشاهان یمن بود خواب وحشتناکى دید و براى دانستن تعبیر آن تمامى کاهنان و منجمان را بدربار خویش احضارکرد و تعبیر خواب خود را از آنها خواستار شد. آنها گفتند:خواب خود را بیان کن تا ما تعبیر کنیم؟ ربیعة در جواب گفت: من اگر خواب خود را بگویم و شماتعبیر کنید به تعبیر شما اطمینان ندارم ولى اگر یکى از شما تعبیرآن خواب را پیش از نقل آن بگوید تعبیر او صحیح است. یکى از آنها چنین گفت:چنین شخصى را که پادشاه مى خواهد فقط دو نفر هستند یکى«سطیح»و دیگرى«شق»که این دو کاهن مى توانند خواب را نقل کرده و تعبیر کنند. ربیعة بدنبال آن دو فرستاد و آنها را احضار کرد،سطیح قبل از«شق»بدربار ربیعة آمد و چون پادشاه جریان خواب خود را بدو گفت،سطیح گفت:آرى در خواب گلوله آتشى را دیدى که از تاریکى بیرون آمدو در سرزمین تهامه درافتاد و هر جاندارى را در کام خود فرو برد! ربیعة گفت:درست است اکنون بگو تعبیر آن چیست؟ سطیح اظهار داشت: سوگند به هر جاندارى که در این سرزمین زندگى مى کند که مردم حبشه بسرزمین شما فرود آیند وآنرا بگیرند. پادشاه با وحشت پرسید:این داستان در زمان سلطنت من صورت خواهد گرفت یا پس از آن؟ سطیح گفت:نه پس از سلطنت تو خواهد بود. ربیعة پرسید:آیا سلطنت آنها دوام خواهد یافت یا منقطع مى شود! گفت:نه پس از هفتاد و چند سال سلطنتشان منقطع مى شود! پرسید:سلطنت آنها بدست چه کسى از بین مى رود؟ گفت:بدست مردى بنام ارم بن ذى یزن که از مملکت عدن بیرون خواهد آمد. پرسید:آیا سلطنت ارم بن ذى یزن دوام خواهد یافت؟ گفت:نه آن هم منقرض خواهد شد. پرسید:بدست چه کسى؟ گفت:به دست پیغمبرى پاکیزه که از جانب خدا بدو وحى مى شود. پرسید:آن پیغمبر از چه قبیله اى خواهد بود؟ گفت:مردى است از فرزندان غالب بن فهر بن مالک بن نصر که پادشاهى این سرزمین تا پایان این جهان درمیان پیروان او خواهد بود. ربیعة پرسید:مگر این جهان پایانى دارد؟ گفت:آرى پایان این جهان آن روزى است که اولین وآخرین در آن روز گرد آیند و نیکو کاران به سعادت رسند و بد کاران بدبخت گردند.ربیعة گفت:آیا آنچه گفتى خواهد شد؟سطیح پاسخ داد: آرى سوگند به صبح و شام که آنچه گفتم خواهد شد. پس از این سخنان«شق»نیز بدربار ربیعه آمد و او نیز سخنانى نظیر گفتار«سطیح»گفت و همین جریان موجب شد تاربیعه در صدد کوچ کردن به سرزمین عراق برآید و به شاپور-پادشاه فارس-نامه اى نوشت و از وى خواست تا او و فرزندانش را درجاى مناسبى در سرزمین عراق سکونت دهد و شاپور نیز سرزمین«حیرة»را-که در نزدیکى کوفه بوده-براى سکونت آنها در نظرگرفت و ایشان را بدانجا منتقل کرد،و نعمان بن منذر-فرمانرواى مشهور حیرة-از فرزندان ربیعة بن نصر است. و بالاخره مى رسیم به اشعارى که ادیب الممالک فراهانى در آن قصیده معروف خود سروده و مطلع آن چنین است: برخیز شتربانا بر بند کجاوه کز چرخ همى گشت عیان رایت کاوه در شاخ شجر برخاست آواى چکاوه وز طول سفر حسرت من گشت علاوه بگذر بشتاب اندر از رود سماوه در دیده من بنگر دریاچه ساوه وز سینه ام آتشکده فارس نمودار تا آنکه گوید: با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید کارى که تو مى خواهى از فیل نیاید رو تا بسرت طیر ابابیل نیاید بر فرق تو و قوم تو سجیل نیاید تا دشمن تو مهبط جبریل نیاید تاکید تو در مورد تضلیل نیاید تا صاحب خانه نرساند بتو آزار زنهار بترس از غضب صاحب خانه بسپار بزودى شتر سبط کنانة برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه بنویس به نجاشى اوضاع،شبانه آگاه کنش از بد اطوار زمانه وز طیر ابابیل یکى بر بنشانه کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار تا آنجا که در باره ولادت آنحضرت گوید: این است که ساسان به دساتیر خبر داد جاماسب به روز سوم تیر خبر داد بر بابک برنا پدر پیر خبر داد بودا بصنم خانه کشمیر خبر داد مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد وان کودک ناشسته لب از شیر خبر داد ربیون گفتند و نیوشیدند احبار از شق و سطیح این سخنان پرس زمانى تا بر تو بیان سازند اسرار نهانى گر خواب انوشروان تعبیر ندانى از کنگره کاخش تفسیر توانى بر عبد مسیح این سخنان گر برسانى آرد بمدائن درت از شام نشانى بر آیت میلاد نبى سید مختار فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد مولاى زمان مهتر صاحبدل امجد آن سید مسعود و خداوند مؤید پیغمبر محمود ابو القاسم احمد وصفش نتوان گفت بهفتاد مجلد این بس که خدا گوید«ما کان محمد» بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار اندر کف او باشد از غیب مفاتیح و اندر رخ او تابد از نور مصابیح خاک کف پایش بفلک دارد ترجیح نوش لب لعلش بروان سازد تفریح قدرش ملک العرش بما ساخته تصریح وین معجزهاش بس که همى خواند تسبیح سنگى که ببوسد کف آن دست گهر بار اى لعل لبت کرده سبک سنگ گهر را وى ساخته شیرین کلمات تو شکر را شیروى به امر تو درد ناف پدر را انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را تقدیر بمیدان تو افکنده سپر را واهوى ختن نافه کند خون جگر را تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار موسى ز ظهور تو خبر داد به یوشع ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع شامول به یثرب شده از جانب تبع تا بر تو دهد نامه آن شاه سمیدع اى از رخ دادار برانداخته برقع بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصع در دست تو بسپرده قضا صارم تبار والبته درمورد بشارتهائى که نمونه اش را در عهد جدید وقدیم و انجیل و غیره خواندید تذکر این نکته که در سخن بعضى از نویسندگان نیز دیده مىشود ضرورى است که چون غرض ازذکر این بشارتها در کلمات انبیاء و بزرگان گذشته اطلاع یافتن طبقه خاصى از آیندگان یعنى دانشمندان و محققانى بود که تاحدودى ملهم باشند و مغرضان و منحرفان نتوانند به آنها دستبرد زده و از تحریف و تصحیف مصون بماند از اینرو این بشارتهامعمولا داراى خصوصیات زیر است: 1-بشارتها معمولا واضح و روشن نیست و عموما در قالب استعارات و کنایات ذکر شده... 2-در این بشارتها نام رسمى پیمبران که بدان نام خوانده مى شدند ذکر نشده و معمولا اوصاف و خصوصیات اخلاقى آنان ذکر شده مانند لفظ«مسیح»که درباره حضرت عیسى دربشارات آمده و«فارقلیط»که در بشارات رسول خدا ذکر گردیده... 3-در بشارات زمان و مکان نیز معمولا بدان معنى و مفهومى که نزد ما دارد ذکر نشده و بطور رمز و کنایه ذکر شده چنانچه دراخبار غیبیة ائمه اطهار و بخصوص امیر مؤمنان علیه السلام وروایات علائم ظهور نیز این خصوصیت بچشم مى خورد که بخاطررعایت همان جهتى که ذکر شد بصورت رمز و اشاره و کنایةمطلب را بیان فرموده اند... و بگفته یکى از نویسندگان «مصلحت خداوندى ایجاب مى کرد که این بشارات مانندزیبائیهاى طبیعت که محفوظ مى ماند یا مانند صندوقچه جواهر فروشان که بدقت حفظ مى شود در لفافهاى از اشارات محفوظ بماند تا مورد استفاده نسلهاى بعد که بیشتر با عقل و دانش سر و کار دارند قرار گیرد». (10)
*مادر رسول خدا (ص) و ازدواج عبد الله
در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یک صدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر به خانه وهب بن عبد مناف...که در آن روز بزرگ قبیله خود یعنى قبیله بنى زهره بود آورد و دختر او آمنه را که در آن روز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1) . و یکى از نویسندگان این کار را در آن روز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادى دانسته و در صحت آن تردید کرده است،ولى بگفته برخى با توجه به خوشحالى زائد الوصفى که از نجات عبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب مى خواست بااین کار زودتر ناراحتى خود و عبدالله را جبران کرده باشد،این کار گذشته ازاینکه غیر عادى نیست، طبیعى هم بنظرمى رسد. و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوى نقل شده،ولى طبق گفته برخى دیگر این ازدواج یک سال پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحث پیش نمى آید. یک داستان جنجالى در اینجا باز هم یک داستان جنجالى در تاریخ آمده که برخى از نویسندگان حرفهاى آنرا پر و بال داده و بصورت مبتذل و هیجان انگیزى در آورده و سوژهاى بدست برخى دشمنان مغرض اسلام داده و از اینرو برخى از سیره نویسان در اصل آن تردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته اند. و البته این داستان بگونه اى که در سیره ابن هشام نقل شده مخدوش و مورد تردید است،ولى بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخى از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهى براى رد آن دیده نمى شود. آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است که گوید: «هنگامى که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز مى گشت،عبورشان به زنى ازقبیله بنى اسد بن عبد العزى بن قصى بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبه بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامى که نظرش به صورت عبد الله افتاد بدو گفت:اى عبد الله کجا مى روى؟ پاسخ داد: به همراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم به همان تعداد شترى که براى تو قربانى کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزى!عبد الله گفت:من به همراه پدرم هستم و نمى توانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه به همان گونه که ذکر شد نقل کرده و سپس مى نویسد: «گفته اند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همان زن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمى کنى؟آن زن پاسخ داد:براى آنکه آن نورى که دیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازى نیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیت در آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبرى خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان دیگرى نیز شبیه بهمین داستان از زن دیگرى که نزد آمنه بوده نقل مى کند که آن زن نیز قبل از ازدواج عبد الله با آمنه از وى خواست با وى در آمیزد ولى عبد الله پاسخ اورا نداده به نزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه به نزد آن زن برگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولى آن زن نپذیرفت و گفت: دیروز میان دیدگان تو نور سفیدى بود که امروز نیست... (5) البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جاى تردید نیست-مناسب نیست،بلکه باشیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتى که پاى بند مسائل خانوادگى وعفت عمومى باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمى توانیم آنرابپذیریم،و بادلیل عقلى و نقلى آنرا مردود مى دانیم،اگرچه دیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند! اما بر طبق نقلى که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگران کرده اند (6) داستان این گونه است: «کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب، فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیکمن الابل ماة؟فنظر الیها و انشا: اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه و مضى مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملتبالنبی صلى الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلمیر بهاحرصا على ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا: هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟ قالت: قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا! ثم قالت:ای شیء صنعت بعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبتعندها،فقالت: لله مازهریة سلبت ثوبیک ماسلبت؟ و ما تدری ثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابىالله الا ان یضعه حیثیحب، ثم قالت: بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوى الفتى من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.» که خلاصه ترجمهاش چنین است که گفته اند:در مکه زنى بود به نام:«فاطمه دختر مرة»،که کتابها خوانده و از اوضاع گذشته و آینده اطلاعاتى بدست آورده بود،آن زن روزى عبد الله را دیدار کرده بدو گفت:توئى آن پسرى که پدرت صد شتر براى تو فدا کرد؟ عبد الله گفت:آرى. فاطمه گفت:حاضرى یکبار با من هم بستر شوى و صد شتربگیرى؟ عبد الله نگاهى بدو کرده گفت: اگر از راه حرام چنین درخواستى دارى که مردن براى من آسانتر از این کار است و اگر از طریق حلال مى خواهى که چنین طریقى هنوز فراهم نشده پس از چه راهى چنین درخواستى را مى کنى؟ عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبدالمطلب او را به ازدواج آمنه در آورد و پس از چندى آن زن را دیدار کرده و ازروى آزمایش بدو گفت:آیاحاضرى اکنون به ازدواج من درآئى و آنچه راگفتى بدهى؟فاطمه نگاهى بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نورى که در صورت داشتى رفته، سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوى پیشین تو چه کردى؟ عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه براى او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولى خدا نخواست، و اراده فرمود آنرا در جاى دیگرى بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفته اند: هنگامى که عبد الله بدو برخورد سفیدى خیره کننده اى میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدى پیشانى اسب.... و همانگونه که مشاهده مى کنید تفاوت میان این دو نقل بسیار است،و بدین صورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است منافاتى هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و براى ما نیز نقل مزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم،و الله العالم.
*زمان سال ولادت و دوران حمل
داستان ولادت و بهر حال ثمره این ازدواج میمون و مبارک تنها یک فرزندبود،و او همان وجود مقدس رسول گرامى اسلام حضرت محمد«ص»بود که متاسفانه پس از ولادت آن حضرت بفاصله اندکى که در برخى از روایات دو ماه،و در نقل دیگرى هفت ماه و بقولى یک سال ذکر شده،عبد الله در مدینه و در سفرى که ازشام باز مى گشت نزد دائی هاى خود در قبیله«بنى النجار»از دنیارفت،و در همانجا دفن شد. شاید یکى از پراختلافترین مسایل تاریخ زندگانى حضرت محمد اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگر کسى بخواهد همه اقوال را در این باره جمع آورى کند به بیش از بیست قول مى رسد. عموم سیره نویسان اتفاق دارند که ، تولد پیامبر گرامى در عام الفیل، در سال 570 میلادى بوده است. زیرا آن حضرت به طور قطع، در سال 632 میلادى درگذشته است، و سن مبارک او 62 تا 63 بوده است. بنابراین، ولادت او در حدود 570 میلادى خواهد بود. اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد رسول اعظم،در ماه «ربیع الاول» بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند.معروف میان محدثان شیعه اینست که آن حضرت در هفدهم ماه ربیع الاول، روز جمعه،پس ازطلوع فجرچشم به دنیاگشود،و مشهورمیان اهل تسنن اینست که ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1) از این دو قول کدام صحیح است؟ بسیارى جاى تاسف است که روز میلاد و وفات رهبر عالی قدر اسلام، بلکه موالید و وفیات بیشتر پیشوایان مذهبى ما،به طور تحقیق معین نیست این ابهام سبب شده که بسیارى از روزهاى جشن و سوگوارى ما از نظر تاریخ قطعى نباشد،در صورتى که دانشمندان اسلام،نوعا وقایع و حوادثى را که در طى قرون اسلامى رخ داده است،با نظم مخصوصى ضبط کرده اند،ولى معلوم نیست چه عواملى در کار بوده که میلاد و وفات بسیارى از آنها به طور دقیق ضبط نگردیده است.
*دوران حمل
معروف این است که نور وجود آن حضرت،در ایام تشریق(یازدهم و دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق مى نامند)در رحم پاک«آمنه»قرار گرفت (2) .ولى این مطلب با آنچه میان عموم مورخان مشهور است که میلاد آن حضرت در ماه «ربیع الاول» بوده است،سازگار نیست.زیرا در این صورت،باید دوران حمل«آمنه»را،سه ماه و یا یکسال و سه ماه بدانیم،و این خود از موازین عادى بیرون است و کسى هم آن را از خصائص حضرت محمد (ص) نشمرده است.(3) محقق بزرگ،شهید ثانى(911-966)اشکال مزبور راچنین حل کرده که:فرزندان اسماعیل به پیروى ازنیاکان خود،مراسم حج رادر«ذى الحجه»انجام مى دادند،ولى بعدا به عللى به این فکر افتادندکه مراسم حج را هر دو سال در یک ماه انجام دهند.یعنى دو سال در«ذى الحجه»،و دوسال در«محرم» ،و بهمین ترتیب. بنابراین،با گذشتن بیست و چهار سال،دو مرتبه ایام حج به جاى خود باز مى گردد و رسم اعراب بر همین جارى بود،تا این که در سال دهم هجرت که براى اولین بار،ایام حج با ذى الحجه تصادف کرده بود،پیامبر گرامى با القاء خطبه اى،از هر گونه تغییر اکیدا جلوگیرى فرمود،و ماه ذى الحجه را ماه حج معرفى نمود (4) و این آیه در خصوص جلوگیرى از تاخیر ماههاى حرام که رسم عرب جاهلى بود نازل گردیده است: انما النسیء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما» (5) . «تغییر دادن ماههاى حرام نشانه فزونى کفر است.کسانى که کافرند بوسیله آن گمراه مى شوند یکسال آن را حلال مى شمارند و یکسال حرام». روى این جریان،ایام تشریق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روایات مى گوید که:نور آن حضرت در ایام«تشریق»،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربیع الاول از مادر متولد گردیده است،این دو مطلب با هم منافات ندارند.زیرا در صورتى منافات پیدا مى کنند که،منظور از ایام تشریق همان یازدهم و دوازدهم و سیزدهم«ذى الحجه»باشد.ولى همان طورى که توضیح داده شد،ایام تشریق پیوسته در تغییر و تبدیل بوده و ما با محاسبات به این مطلب رسیدیم که در سال حمل و ولادت آن حضرت،ایام حج مصادف باماه جمادى الاولى بوده است.و چون آن حضرت در ربیع الاول متولد گردیده،در این صورت دوران حمل آمنه تقریبا ده ماه بوده است. (6) اشکالات این بیان نتیجه اى را که مرحوم شهید ثانى از این نظر گرفته است،صحیح نیست،و معنائى که براى(نسیء)بیان نموده،از میان مفسران، فقط«مجاهد»آن را برگزیده و دیگران آن را طور دیگر تفسیر کرده اند و تفسیر مزبور چندان محکم نیست زیرا: اولا- مکه، مرکز همه گونه اجتماعات بود و یک عبادتگاه عمومى براى تمام اعراب به شمار مى رفت. ناگفته پیداست که تغییر حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه مى کند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعى را از بین مى برد. روى این نظر بعید است که قریش ومکیان راضى بشوند که آنچه مایه افتخار و عظمت آنهاست در هر دو سال در دست تحول باشدو سرانجام مردم،وقت آن را گم کنند و آن اجتماع از بین برود.ثانیا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه این سخن این است که:در سال نهم هجرت، ایام حج مصادف با ذى القعده بوده باشد.در صورتى که در همین سال،امیر مؤمنان«ع»،از طرف پیامبر«ص»ماموریت یافت که سوره«برائت»را در ایام حج براى مشرکان بخواند.مفسران و محدثان متفق اند که آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذى الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذى الحجه مى دانند،نه ذى القعده. ثالثا-معناى«نسیء»اینست که:چون اعراب مجراى صحیحى براى زندگانى نداشتند،غالبااز راه غارتگرى ارتزاق مى نمودند.ازاین جهت،براى آنان بسیار سخت بود که در سه ماه(ذى القعده و ذى الحجه و محرم)جنگ را تعطیل کنند.از این جهت،گاهى از متصدیان کعبه درخواست مى کردند،که اجازه دهند درماه محرم الحرام جنگ کنند و به جاى آن، در ماه صفر جنگ متارکه شود، و معناى«نسیء» همین است و در غیر محرم،ابدا(نسیء) نبوده است و در خود آیه اشارهاى بر این مطلب دیده مىشود. «یحلونه عاما و یحرمونه عاما: یکسال جنگ را حلال و یکسال حرام مى کردند».ما تصور مى کنیم راه حل مشکل این است که: اعراب، در دو موقع«حج»مى کردند.یکى ذى الحجه و دیگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همین دو موقع انجام مى دادند.در این صورت،ممکن است مقصود از اینکه:«آمنه»،در ماه حج یا در ایام تشریق حامل نور رسول خدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربیع الاول بدانیم در این صورت مدت حمل،هشت ماه و اندى خواهد بود.
پى نوشتها: 1. «کافى»،ج 1/439. 2. فقط طریحى در «مجمع البحرین»،در ماده«شرق»،به صورت قولى که گوینده آن معلوم نیست،آن را نقل کرده است. 3. رسول گرامى،این حقیقت را با جمله زیر بیان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز کهیئته یوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطهاى که از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزى که خدا آسمانها و زمین را آفرید. 4. سوره توبه/37. 5. «بحار الانوار»،ج 15/252. 6. علامه مجلسى،در«بحار»،ج 100/253،این محاسبه را انجام داده است.علاقمندان مى توانند به آن جا مراجعه بفرمایند،هر چند به اشکالى که در بالا یادآور شدیم،توجه نداده است.
*مکان ولادت حضرت محمد (ص)
ولادت حضرت محمد «ص» در مکه بوده، و در خانه اى در شعب ابى طالب که بعدها حضرت محمد (ص) آنرا به عقیل بن ابى طالب بخشید، و فرزندان عقیل آنرا به محمد بن یوسف ثقفى فروختند و محمد بن یوسف آنرا جزء خانه خویش ساخت و به نام او مشهور گردید. و در زمان هارون، مادرش خیزران آنجا را گرفت و از خانه محمد بن یوسف جدا کرد و مسجدى ساخت و بعدها بصورت زیارتگاهى در آمد، و بعدا که وهابیون در حجاز تسلط یافته و مکه را گرفتند روى نظریه عبد الوهاب مؤسس مذهبشان که تبرک به قبور پیمبران و مردان صالح الهى را شرک مى دانستند، و به همین جهت قبور ائمه دین و بزرگان اسلام را در مکه و مدینه ویران کردند، آنجا را نیز ویران کرده و بصورت مزبله و طویله اى در آوردند. تنها با اصرار شیخ عباس قطان شهردار وقت مکه و درخواست وى از ملک عبد العزیز قرار شد تادر آنجا کتابخانه اى بنا کنند که امروزه به نام «مکتبة مکة المکرمه» شناخته مى شود .(1) اکنون بسیارى از مسلمانان ترکیه پشت دراین کتابخانه نماز مى خوانند.و برخى گفته اند: ولادت آن حضرت در خانه اى در نزدیکى کوه «صفا» بوده است. (2)
پى نوشت: 1 ـ فى رحاب بیت الله الحرام، ص 263 2 ـ سیره ابن هشام (پاورقى) ج 1 ص .158
*چه حوادثى درشب ولادت رخ داد
در روایات ما آمده است که در شب ولادت آن حضرت حوادث مهم و اتفاقات زیادى در اطراف جهان به وقوع پیوست که پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله«ارهاصات»بوده بدان گونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است: یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسرى و هو منصدع کشمل اصحاب کسرى غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهى العین من سدم و ساء ساوه ان غاضت بحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم و شاید جامع ترین حدیث در اینب اره حدیثى است که مرحوم صدوق«ره»در کتاب امالى به سند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده و ترجمه اش چنین است که آن حضرت فرمود: ابلیس به آسمانها بالا مى رفت و چون حضرت عیسى «ع» بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى رفت،و هنگامی که رسول خدا«ص»بدنیا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه ممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع گردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند: قیامتى که اهل کتاب مى گفتند بر پا شده! عمرو بن امیه که از همه مردم آن زمان به علم کهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت: بنگرید اگر آن ستارگانى است که مردم بوسیله آنها راهنمائى مى شوند و تابستان و زمستان از روى آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت بر پا شده و مقدمه نابودى هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازه اى اتفاق افتاده. و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتى درآن روز بر سر پا نبود،و ایوان کسرى در آن شب شکست خورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.و وادى سماوه پر از آب شد. آتشکده هاى فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید. و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانى سخت اسبان عربى را یدک مى کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده شدند،و طاق کسرى از وسط شکست خورد و رود دجله در آن وارد شد. و در آن شب نورى از سمت حجاز بر آمد و همچنان بسمت مشرق رفت تا بدانجا رسید،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخن نمى گفتند. دانش کاهنان ربوده شدو سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنى که بوداز تماس با همزادشیطانى خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائى افتاد.آمنه گفت:بخدافرزندم که برزمین قرار گرفت دستهاى خود را بر زمین گذارد و سر بسوى آسمان بلند کرد و بدان نگریست،و نورى از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده اى مى گفت:تو آقاى مردم را زادى او رامحمدنام بگذار.آنگاه او را به نزد عبد المطلب بردندوآنچه را مادرش آمنه گفته بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن گذارده گفت: الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فى المهد على الغلمان ستایش خدائى را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبو را که در گهواره بر همه پسران آقا است. آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (11) و در باره او اشعارى سرود. و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را به یارى طلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند: اى سرور چه چیزتو را به هراس و وحشت افکنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون مى بینم و بطور قطع در روى زمین اتفاق تازه و بزرگى رخ داده که از زمان ولادت عیسى بن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاق چیست؟ آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازه اى ندیدیم. ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابه جستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته اند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر او بانگ زده مانع ورود او شدند،به سمت غار حرى رفت و چون گنجشکى گردید و خواست درآید که جبرئیل بر او نهیب زد: -برو اى دور شده از رحمت حق! ابلیس گفت:اى جبرئیل از تو سؤالى دارم؟ گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازه اى در زمین رخداده؟ پاسخ داد:محمد-صلى الله علیه و آله-بدنیا آمده. شیطان پرسید:مرا در او بهره اى هست؟ گفت: نه. پرسید:در امت او چطور؟ گفت:آرى.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضی ام. و در حدیث دیگرى که در کتاب کمال الدین نقل کرده چنین است که در شهر مکه شخصى یهودى سکونت داشت ونامش یوسف بود،وى هنگامى که ستارگان را در حرکت و جنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانى بخاطر ولادت همان پیغمبرى است که در کتابهاى ما ذکر شده که چون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع گردند. و چون صبح شد به مجلسى که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت: آیا دوش در میان شما مولودى بدنیا آمده؟ گفتند:نه. گفت:سوگند به تورات که وى بدنیا آمده و آخرین پیمبران است و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است.این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانه هاى خود رفتند داستان گفتگوى با آن یهودى را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آرى دیشب در خانه عبد الله بن عبد المطلب پسرى متولد شده. این خبر را بگوش یوسف یهودى رساندند،وى پرسید:آیا این مولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را به من نشان دهید. قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودى او را ببیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودى او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد و چشمش به خال سیاه و درشتى که روى شانه وى بود بیفتاد دراین وقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودى عارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند. یهودى برخاست و گفت:آیا مى خندید؟باید بدانید که این پیغمبر ،پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما مى نهد... قرشیان متفرق شده و گفتار یهودى را براى یکدیگر تعریف مى کردند. و در حدیثى که مرحوم کلینى شبیه به روایت بالا از مردى ازاهل کتاب نقل کرده آن مرد کتابى به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت: نبوت از خاندان بنى اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسى است که آنها را پراکنده و نابود سازد! قریش که این سخن راشنیدند خوشحال شدند، مرد کتابى که دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت: خورسند شدید!بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پیدا کند که زبانزد مردم شرق و غرب گردد. ابو سفیان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلط مى یابد! و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخى از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیارى از آنها این حوادث قبل از بعثت رسولخدا«ص»ذکر شده نه مقارن ولادت. مانند روایاتى که در سیره ابن هشام و تاریخ طبرى و جاهاى دیگر است و در صحیح بخارى نیز از ابن عباس روایت شده (12) و فخر رازى نیز در تفسیر آیه شریفه«فمن یستمعالآن یجد له شهابا رصدا» (13) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهاى شهاب همین گفتار را داشته و اقوالى در این باره نقل کرده (14) و از ابى بن کعب نیز حدیثى در این مورد نقل کرده اند که گفته است: «لم یرم بنجم منذ رفع عیسى علیه السلام حتى بعث رسولالله-صلى الله علیه و آله-» (15) و در اشعار بعضى از شاعران عرب نیز قسمتى از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعرى بنام قیروانى نقل شده که مى گوید: و صرح کسرى تداعى من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیل و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسل خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل یک سئوال اکنون جاى یک سئوال هست که اگر کسى بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهاى تاریخى و روایات غیراسلامى هم ذکرى از آنها شده یا نه؟ که در پاسخ این سئوال :اولا اگر حدیث وروایتى از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام براى ماثابت شد دیگر کدام روایت و تاریخى براى ما معتبرتر از آن حدیث و روایت مى تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح«صغراى قضیه»است،ولى پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگى محمل دیگرى نمى تواند داشته باشد،وگرنه کدام تاریخ و روایتى معتبرتر از آن تاریخ و روایتى است که از منبع وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثى محکمتر از داستان و حدیثى است که از زبان پیمبران و ائمه معصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد! مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علوم آنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟ و ثانیا-مى گوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخورده اى از گذشتگان و زمانهاى قدیم در دست داریم که ما بتوانیم این روایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدى از آنها بگیریم؟ جائى که مقدس ترین کتابها مانند تورات و انجیل با آن همه نسخه هاى متعددى که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستورات دینى آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در امان نبوده،و طاغوتهاى زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کرده اند، دیگر چگونه کتابهاى تاریخى معدودى که در زوایاى کتابخانه ها با نسخه هاى خطى منحصر به فرد یا انگشت شمارى وجود داشته مى تواند مورد اعتمادباشد؟ و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخى وجود داشته باشد که اوضاع و احوال آن زمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همه وقایعى که در آن زمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارش شده؟و آیا وسائل ارتباطى آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق می افتاده مطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام این وسائل ارتباطى و مخابراتى و رادیوها و تلویزیونها و ماهوارههاو...چنین کارى انجام شده و چنین ادعائى مى توان کرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و به دور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهاى مخصوص و صافیهاى انحصارى مى توانند کوچکترین خبرى را منتشر کنند؟آن هم خبرى که بصورت معجزه آسمانى براى شکست یک قدرت طاغوتى و یکدربار سلطنتى بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال«شق ال قمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى باشد و بگفته دکتر سعید بوطى-نویسنده مصرى-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاریخهاى گذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهاى جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان به دعاى حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهاى مقدس و مذهبى در تاریخها و روایات دیگر آمده و ذکرى از آنها دیده مى شود؟!... و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشته در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونه است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهى نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام مى کرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و به هر وسیله مى خواسته اند آنها را افرادى ماجراجو و بى شخصیت و افسادگر معرفى کنند،و هرگز اجازه نمى دادند آنها را بعنوان مردانى الهى که قدرت انجام معجزه رادارند معرفى کنند،و به همین دلیل معجزاتى را که بوسیله ایشان انجام م شده انکار کرده و یا توجیه مى نمودند،و اگر کتابهاى آسمانى و روایات مذهبى نبود اثرى از این معجزات بجاى نمانده و بدست ما نرسیده بود...
پى نوشتها: 1-زندگانى پیغمبر اسلام تالیف نگارنده ص 40. 2-بحار الانوار ج 15 ص 180-186. 3-بحار الانوار ج 15 ص 180-186. 4 و 5 و 6-زندگانى پیغمبر اسلام ص 77 و 89 و 38 و 42. 7-اکمال الدین ص 111 و 112. 8-زندگانى پیغمبر اسلام ص 41. 9-آنچه ذیلا از سیره ابن هشام نقل کردهایم تلخیص شده است. 10-خاتم پیغمبران ج 1 ص 502. 11-یعنى او را بکنار خانه کعبه آورد و براى سلامتى و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید. 12-صحیح البخارى ج 6 ص 73. 13-سوره جن آیه 9. 14-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241. 15-بحار الانوار ج 15 ص 331.
*مراسم نامگذارى حضرت محمد (ص)
روز هفتم فرا رسید.«عبد المطلب»،براى عرض سپاسگزارى به درگاه الهى گوسفندى کشت و گروهى را دعوت نمود و در آن جشن با شکوه،که از عموم قریش دعوت شده بود،نام فرزند خود را «محمد» گذارد. وقتى از او پرسیدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب کردید،در صورتى که این نام در میان اعراب کم سابقه است؟ گفت:خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد.دراین باره«حسان بن ثابت» شاعر رسول خدا چنین مى گوید: فشق له من اسمه لیجله فذو العرش محمود و هذا محمد آفریدگار،نامى از اسم خود براى پیامبر خود مشتق نمود.از این جهت(خدا) «محمود»(پسندیده)و پیامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو کلمه از یک ماده مشتقند و یک معنى را مى رسانند. (1) قطعا،الهام غیبى در انتخاب این نام بى دخالت نبوده است.زیرا نام محمد،اگر چه در میان اعراب معروف بود،ولى کمتر کسى تا آن زمان به آن نام نامیده شده بود.طبق آمار دقیقى که بعضى از تاریخ نویسان بدست آورده اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نامگذارى شده بودند. چنانکه شاعر در این باره گوید: ان الذین سموا باسم محمدمن قبل خیر الناس ضعف ثمان (2) کسانى که به نام محمد پیش از پیامبر اسلام نام گذارى شده بودند،شانزده نفر بودند. ناگفته پیداست که:هر چه مصداق یک لفظ کمتر باشد،اشتباه در آن کمتر خواهد بود و چون کتابهاى آسمانى،از نام و نشان و علائم روحى و جسمى او خبر داده بودند،باید علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد که اشتباه در آن راه پیدا نکند.یکى از آن علائم، نام آن حضرت است.باید مصداق آن به قدرى کم باشد،که راه هر گونه تردیدى را در تشخیص پیامبر گرامى از بین ببرد. مخصوصا هنگامى که بقیه اوصاف و علائم وى ضمیمه نام او گردد.در این صورت،بطور واضح کسى که انجیل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبى شناخته خواهد شد. اشتباه خاورشناسان قرآن مجید،رسول گرامى را به دو و یا چند نام معرفى مى کند. (3) در سورههاى آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آیه هاى 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام«محمد»و در سوره«صف آیه 6»به نام«احمد»خوانده است. علت داشتن دو نام اینست که: مادر رسول خدا،پیش از جدش،نام او را «احمد» گذارده بود،چنانکه در تاریخ منعکس است. (4) بنابراین،آنچه را بعضى از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته اند که:«انجیل»،به تصریح قرآن،در سوره«صف آیه 6»،ظهور پیامبرى رابشارت داده است که نام او احمداست نه محمد،و شخصى که مسلمانان به رهبرى اومعتقدند،نام او«محمد» است نه احمد،بى اساس است. زیرا قرآنى که پیامبر ما را به نام«احمد»معرفى نموده است،در چند جا او را به نام«محمد»خوانده است. اگر مدرک آنها براى تعیین نام این پیامبر،قرآن مجید باشد(چنانکه همانست) قرآن او را به هر دو اسم نامیده،و او را در جائى به نام محمد و در جاى دیگر«احمد»معرفى نموده است.
پى نوشتها: 1. «سیره حلبى»، ج 1/93. 2. همان مدرک/97. 3. به عقیده گروهى دیگر نام پیامبر اسلام نیست، بلکه از حروف مقطعه قرآن به شمار مى روند. 4. «سیره حلبى»، ج 1/93. برخى عقیده دارند که: الفاظ «طه» و «یس»، از اسامى پیامبر گرامى اسلام حضرت محمد (ص) است.
*عام الفیل
مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده، و عام الفیل همان سالى است که اصحاب فیل به سرکردگى ابرهه به مکه حمله بردندو بوسیله پرنده هاى ابابیل نابود شدند.واینکه آیا این داستان درچه سالى ازسالهاى میلادى بوده اختلاف است که سال 570 و 573ذکر شده،ولى باتوجه به اینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطى نداشته اندنمى توان در این باره نظر صحیح و دقیقى ارائه کرد،و از این رو از تحقیق بیشتر در این باره خوددارى مى کنیم،و به داستان اصحاب فیل که از معجزات قرآن کریم بشمار مى رود مى پردازیم،و البته داستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادى نقل شده است.
کشور یمن که در جنوب غربى عربستان واقع است منطقه حاصلخیزى بود و قبائل مختلفى در آنجا حکومت کردند و ازآن جمله قبیله بنى حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند. ذونواس یکى از پادشاهان این قبیله است که سالها بریمن سلطنت مى کرد،وى دریکى از سفرهاى خودبه شهر«یثرب» تحت تاثیر تبلیغات یهودیانى که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستى دست کشیده بدین یهود در آمد.طولى نکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب و شهرهائی که در حت حکومتش بودند کمر بست،تا آنجا که پیروان ادیان دیگر را بسختى شکنجه مى کرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمى عربهاى زیادى به دین یهود درآیند. مردم«نجران»یکى از شهرهاى شمالى و کوهستانى یمن چندى بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کرده بود و بسختى از آن دین دفاع مى کردند و به همین جهت از پذیرفتن آئین یهود سر پیچى کرده و از اطاعت «ذونواس» سرباز زدند. ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابه سخت ترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقى حفر کردندو آتش زیادى درآن افروخته ومخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهى را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینى آنها را برید،و جمع کشته شدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشته اند و به عقیده گروه زیادى از مفسران قرآن کریم «داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سوره بروج)ذکر شده است اشاره به همین ماجرا است. یکى از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بودازشهر گریخت،و بااینکه ماموران ذونواس او راتعقیب کردند توانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را به دربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم که بکیش نصارى بود رسانید و براى انتقام از ذونواس از وى کمک خواست. امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخ وى اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولى من نامه اى به«نجاشى»پادشاه حبشه مى نویسم تا وى شما را یارى کند، وبدنبال آن نامه اى در آن باره به نجاشى نوشت. نجاشى لشکرى انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگى به یمن فرستاد،و بقولى فرماندهى آن لشکر را به«ابرهه» فرزند«صباح» که کنیه اش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگرى شخصى را بنام«اریاط»بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه»را که یکى از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد. «اریاط»از حبشه تا کنار دریاى احمر بیامد و در آنجا به کشتی ها سوار شده این سوى دریا در ساحل کشور یمن پیاده شدند،ذونواس که از جریان مطلع شد لشکرى مرکب از قبائل یمن با خود برداشته به جنگ حبشیان آمد و هنگامى که جنگ شروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نیاورده و شکست خوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکست را نداشت خود را به دریا زد ودرامواج دریا غرق شد. مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالهادر آنجا حکومت کردند،و «ابرهه» پس از چندى«اریاط»را کشت و خود بجاى او نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشى را نیز که از شوریدن او به«اریاط»خشمگین شده بود به هر ترتیبى بود ازخود راضى کرد. در این مدتى که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آن نواحى چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصى به مکه و خانه کعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصى دارد و هر ساله جمع زیادى به زیارت آن خانه مى روند و قربانی ها مى کنند،وکم کم بفکر افتاد که این نفوذ معنوى و اقتصادى مکه و ارتباطى که زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزى موجب گرفتارى تازه اى براى او و حبشیان دیگرى که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و براى رفع این نگرانى تصمیم گرفت معبدى با شکوه در یمن بنا کند و تا جائى که ممکن است در زیبائى و تزئینات ظاهرى آن نیز بکوشدوسپس اعراب آن ناحیه رابه هر وسیله اى که هست بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن به زیارت کعبه باز دارد. معبدى که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس»نام نهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلاى کوشش را کرد ولى کوچکترین نتیجه اى از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصى هر ساله براى زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حج به مکه مى روند،و هیچگونه توجهى به معبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزى به وى اطلاع دادند که یکى از اعراب«کنانة»به معبد«قلیس»رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپس بسوى شهر و دیار خود گریخته است. این جریانات،خشم ابرهه را بسختى تحریک کرد و با خود عهد نمود بسوى مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمن باز گردد و سپس لشگر حبشه رابا خود برداشته و با فیل هاى چندى و با فیل مخصوصى که در جنگها همراه مى بردند بقصد ویران کردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد. اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکى از اشراف یمن بنام«ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریک کرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدا برانگیخت و جمعى را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولى در برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانش شکست خورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون او را پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»که چنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من براى تو سودمند باشد. پس از اسارت«ذونفر»و شکست او،مرد دیگرى از رؤساى قبائل عرب بنام«نفیل بن حبیب خثعمى»با گروه زیادى ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولى او نیز به سرنوشت«ذونفر»دچار شد و بدست سپاهیان ابرهه اسیر گردید. شکست پى در پى قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سبب شد که قبائل دیگرى که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آن جمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدان سرزمین رسید،زبان به تملق و چاپلوسى باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و براى رسیدن به مکه و وصول به مقصدى که در پیش دارى راهنما و دلیلى نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال این گفتار مردى را بنام«ابورغال»همراه او کردند،و ابو رغال لشکریان ابرهه را تا «مغمس»که جائى در چهار کیلومترى مکه است راهنمائى کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال»بیمار شد و مرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچه ابن هشام مى نویسد:اکنون مردم که بدانجا مى رسند به قبرابو رغال سنگ مى زنند. همین که ابرهه در سرزمین«مغمس»فرود آمد یکى ازسرداران خود را بنام«اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال و مواشى مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند. «اسود»با سپاهى فراوان به آن نواحى رفت و هر جا مال و یاشترى دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند. در میان این اموال دویست شتر متعلق به عبد المطلب بود که در اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان«اسود»آنها را به یغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلع شدند نخست خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولى هنگامى که از کثرت سپاهیان باخبر شدند ازاین فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدى تن دادند. در این میان ابرهه شخصى را بنام«حناطه»حمیرى به مکه فرستاد و بدو گفت:به شهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختى به او بگو:من براى جنگ با شما نیامده ام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانع مقصد من نشوید مرا با جان شما کارى نیست و قصد ریختن خون شما را ندارم. و چون حناطه خواست بدنبال این ماموریت برود بدو گفت: اگر دیدى بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش من بیاور. حناطه به شهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوى عبد المطلب راهنمائى کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروى مقاومت در برابر او نیز در ما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خداى تعالى اراده فرماید از ویرانى آن جلوگیرى خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر به دفع ابرهه نیستیم. «حناطه»گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا به نزد او برویم.عبد المطلب با برخى از فرزندان خودحرکت کرده تا به لشگرگاه ابرهه رسید و پیش از اینکه او را پیش ابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسى را نزدابرهه فرستادو از شخصیت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت و بدو گفته شد:که این مرد پیشواى قریش و بزرگ این سرزمین است، و او کسى است که مردم این سامان و وحوش بیابان رااطعام مى کند. عبد المطلب-که صرف نظر از شخصیت اجتماعى-مردى خوش سیما و با وقار بود همین که وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدو افتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترام کرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید: حاجتت چیست؟ عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهى دویست شتر مرا که به غارت برده اند به من باز دهند!ابرهه گفت: تماشاى سیماى نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولى خواهش کوچک و مختصرى که کردى از آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیت حساس وخطرناکى که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانى و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیله ات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن مى گوئى؟! عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب»! من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبى دارد که از آن نگاهدارى خواهد کرد! ابرهه گفت:هیچ قدرتى امروز نمى تواندجلوى مرا از انهدام کعبه بگیرد! عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه! بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را به او باز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و به مکه آمد و چون وارد شهر شد به مردم شهر وقریش دستور داد از شهر خارج شوند وبه کوهها و درههاى اطراف مکه پناهنده شوندتا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند. آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش به کنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه رابگرفت و با اشک ریزان و قلبى سوزان به تضرع و زارى پرداخت و ازخداى تعالى نابودى ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانى که بصورت نظم گفته این دوبیت است:" یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا "پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدى ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همان کسى است که با تو دشمنى دارد و تو نیز آنان را از ویرانى خانه ات بازدار. آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه به یکى از کوههاى اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چه خواهد شد.از آن سو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمان داد تا به شهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند. نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشته اند، فیل مخصوص را مشاهده کردند که از حرکت ایستاد و به پیش نمى رود و هر چه خواستند او را به پیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند که دسته هاى بیشمارى از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش مى آیند. پرندگان مزبور را خداى تعالى مامور کرده بود تا بوسیله سنگریزه هائى که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزه ها به اندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه و لشگریانش را نابود کنند. ماموران الهى بالاى سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزه هارا رها کردند و به هر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشت بدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع به فرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان به خاک هلاک افتاده و یا در گودالهاى سر راه،و زیر دست و پاى سپاهیان خود نابود گشتند. خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهى در امان نماند و یکى از سنگریزه ها به سرش اصابت کرد،و چون وضع را چنان دید به افراد اندکى که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوى یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج بسیارى که به یمن رسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالى در نهایت بدبختى جان سپرد. عبد المطلب که آن منظره عجیب را مى نگریست و دانست که خداى تعالى بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستاده و نابودى ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژده نابودى دشمنان کعبه را به مردم داد و به آنها گفت: به شهر و دیار خود باز گردیدو غنیمت و اموالى که از اینان بجاى مانده برگیرید،و مردم با خوشحالى وشوق به شهر باز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیارى نصیب اهل مکه شد، وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاولگرى حریص تر بودند بیش از دیگران غنیمت بردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانى به چنگ آوردند. و این بود آنچه از روی هم رفته روایات و تفاسیر اسلامى استفاده مى شود.
و اینک چند تذکر: 1-برخى خواسته اند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخى اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشى انوشیروان به یمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتى که در کلمات و تاویلاتى که در عبارات کرده اند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخ نموده اند که نمونه هائى از آنرا در ذیل مى خوانید: فرید وجدى در دائرة المعارف خود در ماده«عرب»داستان اصحاب فیل و حمله آنها را به مکه ذکر کرده وسپس مى گوید:«فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه» پس لشکر ابرهة به مصیبتى دچار شد که ناچار شد ازتصمیمى که در ویران کردن کعبه و مکه داشت باز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید: «مفسران در تفسیر پرندههاى ابابیل گفتهاند:آنها پرندگانى بودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگ هائى که در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...» وى سپس گوید: «ولى صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل کرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن به زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آن اتفاق مهمى که بى مقدمه براى لشکر ابرهه پیش آمد بصورت پرندگانى تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیله سنگهاى خود سنگ باران کرده اند». (16) و در ماده«ابل»و ابابیل پس از تفسیر لغوى و معناى لفظ ابابیل گوید: «اما روایات در باره شکلهاى این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«ص»دراین باره نص صحیح و صریحى یافت نمى شود...»
*ولادت و پرورش پيغمبراسلام حضرت محمدبن عبدالله(صلى الله عليه وآله)
بنا برمشهور و بر اساس بيشتر احاديث شيعه در روز هفده ربيع الاول «عام الفيل» يعنى سالى كه قوم فيل براى تخريب خانه كعبه و اشغال مكه به حجاز آمدند، مطابق 580 ميلادى در شهر مقدس مكه معظمه متولد گرديد. پدرش عبدالله كوچكترين پسران عبدالمطلب بود، پيغمبر بنابر مشهور دو ماه بعد از رحلت پدر متولد شد، به همين جهت او تحت سرپرستى جدش عبدالمطلب قرار گرفت، و عبدالمطلب طبق رسوم بزرگان قريش او را به زنى صحرانشين به نام «حليمه» كه از نجابت و لياقت خاصى برخوردار بود سپرد، تا به وى شير داده و در آغوش صحرا و فضاى باز و محيط آزاد پرورش دهد، و از بيمارى و احيانا وباى شهر مكه در امان باشد. بدين گونه محمد (صلى الله عليه و آله) در صحرا و ميان قبيله «بنى اسد» كه حليمه نيز از آنها بود پرورش يافت. هر چند گاه حليمه او را به مكه مى آورد و باز به صحرا برمى گردانيد، و چون به سن پنج سالگى رسيد او را به مكه برگردانيد و تحويل جدش عبدالمطلب داد، و از وى پاداش نيكو يافت. «آمنه» مادر جوانش در جد چهارم (كلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شريك بود. برادران و كسان او در شهر مدينه مى زيستند، ولى پدر «آمنه» با خانواده اش مدتى بود كه در مكه اقامت داشتند. در همان سال كه حليمه محمد (صلى الله عليه و آله) را به مكه باز گردانيد، آمنه براى ديدار كسانش و زيارت تربت شوهر فقيدش همراه طفل پنج ساله خود راهى یثرب و شهر مدينه شد. اقامت آنها درمدينه يك ماه طول كشيد. هنگام بازگشت در ميان راه مادر پيغمبر نيز وفات يافت و در نقطه اى به نام «ابوا» در نزديكى مكه مدفون گشت. پيغمبر چهار سال بعد تحت كفالت جدش عبدالمطلب بسر برد و چون در نه سالگى او عبدالمطلب نيز زندگانى را وداع گفت، طبق وصيت عبدالمطلب، به خانه عمويش ابوطالب آمد و عمو و همسر او فاطمه دختر اسد بن هاشم با آغوش باز سرپرستى محمد بن عبدالله را كه برادرزاده ابوطالب و عموزاده همسرش بود و هر سه داراى يك خون بودند، به عهده گرفتند. اهميت پرستارى صميمانه اين عمو و زن عمو از «محمد» تا آنجا بود كه وقتى ابوطالب در سال دهم بعثت وفات يافت پيغمبر دنبال جنازه او مى گريست و مى گفت: عمو بعد از تو من بكجا بروم؟ و چون فاطمه دختر اسد در مدينه رحلت كرد، پيغمبر فرمود: امروز مادرم وفات كرد! علامه مجلسى مى نويسد: شيعه اماميه اجماع و اتفاق نظر دارند كه ابوطالب و آمنه دختر وهب و عبدالله بن عبدالمطلب، و نياكان پيغمبر تا آدم (عليه السلام) همگى با ايمان و خداپرست بودند.» (بحار الانوار چاپ جديد ج 15 ص 3)
سفر پيغمبر به شام در سن دوازده سالگى محمد (صلى الله عليه و آله)، ابوطالب آهنگ سفر شام و تجارت شمال داشت، محمد نيز با اصرار همراه عمو و ديگر تجار عرب راهى آن سفر طولانى و پر مشقت گرديد. در اين سفر در شهر «بصرى» واقع در سرزمین اردن، پيغمبر با راهبى به نام «بحيرا» يا «جرجيس» كه در كنار شهر در دير خود مى زيست، برخورد نمود. هنگامى كه كاروان تجار قريش به سوى دير راهب پيش مى آمد، بحيرا ديد كه قطعه ابرى بر سر آن پسر بچه سايه افكنده است، و هرچه كاروانيان پيش مى آيند، قطعه ابر نيز مانند چترى بر سر او سايه افكنده است. اين معنا موجب شد كه بحيرا تمام اعضاى كاروان و تجار را به دير خود دعوت كند،كه از جمله ابوطالب و همان پسر بچه نيك بخت بود. در دير، راهب تمام حركات پسربچه را زير نظر گرفت و به دقت در وى نگريست. سرانجام متوجه شد كه او همان پيغمبر موعود تورات و انجيل است. بحيرا به ابوطالب گفت: اين پسر بچه را يا به شام نبرد، زيرا كه اگر يهود او را شناختند به وى صدمه مى زنند، و يا اگر به شام مى برد كاملا مواظب او باشد. پس از اين ديگر اطلاع درستى از پيغمبر نداريم، جز اين كه در خانه ابوطالب به سر مى برد، و ابوطالب عمويش و همسر او فاطمه دختر اسد ابن هاشم، همچون پدر و مادرى دلسوز و مهربان به پرستارى و پذيرائى از «محمد» يتيم عبدالله همت گماشتند. ابوطالب در ميان كليه فرزندان عبدالمطلب از همه عاقلتر و داناتر بود،مردى سخنور و شاعر و چنانچه گفتيم با عبدالله پدر پيغمبر از يك مادر بود. فاطمه همسر و دختر عموى او نيز زنى خردمند و با شخصيت بود. آنها نخستين پسر عمو و دختر عمو از دودمان هاشم بودند كه با هم ازدواج كردند. پيغمبر هميشه فاطمه را مادر خطاب مى كرد، و ابوطالب را پدر خود مى دانست. به عبارت ديگر اين مرد و زن چنانچكه مى بايد در نگاهدارى و پرورش برادرزاده و عموزاده خود، سعى بليغ به عمل آوردند. به همين جهت نيز حقى عظيم بر مسلمين و جهانيان دارند.
شركت پيغمبر در جنگ فجار .جنگهاى فجار ازحوادث مشهور عهد جاهليت و دوران قبل از اسلام است. موضوع اين بود كه گفتيم عرب كه پيوسته در صحارى سوزان خود به غارتگرى و جنگ و نزاع اشتغال داشتند. تعهد كرده بودند كه چهار ماه رجب، ذى القعده، ذی الحجه و محرم دست از جنگ و كشتار بكشند، و در بازارهاي خود به خريد و فروش و مفاخرت و شعر و خطابه بپردازند. ولى چهار بار حرمت احترام ماههاى حرام شكسته شد، و اعمالي انجام گرفت كه كار به جنگ كشيد. فجار از فجور يعنى اعمال ناشايستى گرفته شده است كه در آن ماههاى محترم به وقوع پيوست. در چهارمين جنگ فجار كه تا چهار سال ادامه يافت، پيغمبر هم شركت داشت. سن پيغمبر در ايام جنگ چهارم به اختلاف روايات چهارده يا پانزده يا بيست سال بوده است. شايد اين اختلاف روايات به واسطه مدت اين جنگها پديد آمده است كه شراره آن در مدت چهار سال شعله ور بود. جنگ در ميان قبيله هوازان و قريش و قبيله كنانه هم پيمان قريش روى داد. پيغمبر در اين جنگ كه تمام افراد پير و جوان قبيله قريش به طرفدارى از هم پيمان خود «كنايه» شركت داشتند، در گرما گرم جنگ تيرهاى دشمن را از عموهايش برطرف مى ساخت. معناى اين سخن اين است كه شخصا به طرف كسى تبر اندازى نكرد، و كسى را نكشت و تنها از جان عموها دفاع مى كرد.
پيمان جوانمردان يكى از خاطرات جالبى كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از ايام جوانى خود داشت، و گاه گاهى از آن با خوشى و مسرت ياد مى كرد، شركت آن حضرت در پيمانى به منظور دفاع از مظلومان و ستم ديدگان بود كه در تاريخ اسلام به نام «حلف اللفضول» مشهور است. «حلف» به معناى پيمان و «فضول» جمع فضل است، و معناى هر دو كلمه «پيمان فضلها» است. بنا بر مشهور علت اين نام گذارى اين بود كه پيش از آن ايام، پيمانى ميان سه نفر از قبيله «جرهم» كه نام هر سه «فضل» بود بسته شده بود، و فضل ها تعهد كرده بودند كه به يارى مظلومان برخيزند. به همين جهت پيمان آنها به خاطر اسامى اعضاى پيمان «حلف الفضول» خوانده شد. از آنجا كه بعدها در زمان رسول اكرم نيز چنين پيمانى منعقد گرديد، به ياد پيمان نخست، آن نيز به «حلف الفضول» موسوم گشت. نظر ديگر اين است كه وقتى در زمان پيغمبر اين پيمان توسط جوانمردان قريش بسته شد، خردمندى از قريش گفت: اين عده وارد فضل از اين امر شدند، و از اينجا «حلف الفضول» يا پيمان جوان مردان خوانده شد. موضوع اين بود كه مردى از «يمن » كالائى براى فروش به مكه آورد، «عاص بن وائل» پدر عمرو عاص معروف همكار معاويه كه از طرف او به حكومت مصر رسيده، از قبيله بني سهم به ظاهر آن را خريد، ولى وقتى مرد يمنى براى دريافت وجه آن به وى مراجعه نمود، عاص بن وائل از پرداخت قيمت و استرداد اصل مال سرباز زد. مرد يمنى از او به مردان قبيله بنى سهم شكايت برد و استمداد نمود، ولى به خاطر نفوذى كه عاص بن وائل داشت هيچ كس ترتيب اثرى به شكايت او نداد. مرد يمنى چون اين ديد، آمد نزديك «حجر الاسود» و فرياد برداشت، و از مظلوميت خود ناله سرداد. سپس به ميان ساير قبائل قريش رفت و استمداد كرد، اما نتوانست حس ترحم آنها را برانگيزد! مرد يمنى كه اين را ديد بالاى كوه ابوقبيس و در وقتى كه افراد متنفذ قريش در پيرامون كعبه اجتماع كرده بودند، با صداى رسا فرياد مظلوميت برداشت، سپس از كوه به زير آمد، و روى به جمع قريش نهاد. در آن جمع زبير بن عبدالمطلب يكى از عموهاى پيغمبر (صلى الله عليه و آله) برخاست، و به ميان قبائل بنى هاشم و بنى مصطلق و بنى زهره و بنى اسد و بنى تميم گشت، و به جلب حمايت آنها از مرد مظلوم پرداخت. در نتيجه مردانى از اين قبايل در خانه «عبدالله بن جدعان» كه از مردان نامى قريش و بزرگسال و كريم النفس و مورد احترام عموم بود، گرد آمدند، تا درباره اتفاق سوئى كه در ماه حرام (ذى القعده) كنار خانه خدا براى مرد غريبى پيش آمده بود، چاره جوئى كنند. در اين جمع پيغمبر آينده اسلام كه در آن وقت بيست ساله و به روايتى بيست و پنج ساله بود هم شركت داشت. مذاكرات اين مجلس گذشته از دفاع از حق مرد يمنى ، ابعاد وسيعى يافت، و به عقد پيمانى انجاميد كه بعدها به عنوان بهترين كار قريش در زمان جاهليت شهرت گرفت. يعنى همان «پيمان جوانمردان» يا «حلف الفضول». اعضاى پيمان درمنزل «عبدالله بن جدعان» تعهد كردند كه از آن پس درمحيط مكه هر اتفاق سوئى رخ دهد، چه براى غريب يا قريب باشد و چه آزاد و بنده، درمقام دفاع برخيزند، حق طرف را از متعدى بگيرند و از وى دفع ظلم كنند. خواه ظالم و متعدى از طبقه بالا باشد يا پائين اهل شهر باشد يا بيگانه. علاوه بر اين، جوانمردان حاضر در مجلس تعهد نمودند مردم مكه را به كارهاى نيك تشويق كنند، و از اعمال زشت بر حذر دارند، تا بدين گونه هر گونه رفتار ناپسند و مظاهر ظلم و ستم را از مكه ريشه كن سازند. پس از اين تعهد و عقد پيمان، حاضران مجلس به خانه عاص بن وائل رفتند، و مال مرد يمني را از وى گرفتند، و به صاحبش مسترد داشتند. سالها بعد در زمانى كه پيغمبر به مقام نبوت رسيده بود و در مدينه به سر مى برد، به اين كار افتخار مى كرد و مى فرمود: من در خانه عبدالله بن جدعان در پيمانى شركت نمودم كه آن را از داشتن بهترين كالاها دوست تر دارم، اگر در اسلام نيز مرا در پيمانى مانند آن دعوت نمايند اجابت مى كنم.(فقد شهدت فى دار عبدالله بن جدعان حلفا لو دعيت به فى الاسلام لاجبت.)
ازدواج با خديجه در دورانى كه پيغمبر سنين بين بيست تا بيست و پنج سالگى را مى گذرانيد،ابوطالب از خديجه دختر خويلد بانوى نامدار قريش كه از نجابت و اصالت و عقل و فهم و درايت فراوان برخوردار و در نياى چهارم (قصى بن كلاب) با پيغمبر شريك بود، تقاضا نمود سرمايه اى را در اختيار بردارزاده اش «محمد» بگذارد، تا او نيز خود به كار تجارت اشتغال ورزد. خديجه از ارث پدر، و دو همسر متوفاى خود ثروتى اندوخته بود، و مانند بسيارى ديگر از زنان مكه با آن تجارت مى كرد. به اين معنا كه نمايندگانى مى گرفت تا با سرمايه او داد ستد كنند. خديجه كه وصف «محمد بن عبدالله» جوان محبوب مكه رابه عنوان «محمد امين» شنيده بود،شخصا از «محمد» خواست به ديدن او برود، وقتى «محمد» آمد خديجه گفت: آنچه موجب شده است من شيفته تو شوم و مهر و محبت تو را صادقانه به دل گيرم، صداقت و امانت و اخلاق ستوده تو است. به همين جهت حاضرم سرمايه اى دو برابر آنچه به ديگران مى دهم در اختيارت بگذارم تا شخصا اقدام به تجارت كنى. علاوه دو غلام خود را نيز به تو مى سپارم تا در اين سفر تجارى همراه تو باشند و در كارها تو را يارى نمايند. خديجه به غلامان خود دستور داد كاملا تحت فرمان «محمد» باشند، و هنگام بازگشت هرچه از وى در سفر ديده اند، گزارش دهند. «محمد» با مال التجاره خديجه همراه سايربازرگانان مكه راهى سفر شام شد در اين سفر همه تجار سود بردند، به خصوص، «محمد» كه بيش از ديگران سود برد. در بازگشت «ميسره» غلام خديجه به وى كه از كارهاى محمد در سفر جويا شده بود، گفت: تمام كارهاى او حساب شده و منظم و بر اساس عقل و درايت است. ميسره توضيح داد كه وقتى يكى از تجار از محمد خواست به دو بت «لات» و «عزى» سوگند ياد كند، محمد گفت: «چيزى در نزد من پست تر از لات و عزى نيست» و چون در شهر «بصرى» راهبى محمد را ديد كه در سايه درختى نشسته است،گفت:«اين همان پيغمبرى است كه درتورات وانجيل راجع به او بشارتهاى زيادى خوانده ام» ! نجابت محمد بن عبدالله كه از اصيل ترين قبايل عرب «بنى هاشم» بود، و استعداد و لياقت و شخصيت ممتاز و شهرتى كه در امانتدارى داشت، او را زبانزد خاص و عام كرده بود.به طورى كه «محمد امين» خوانده مى شد. اين اخبار و گزارشها توام با قامت موزون و قيافه خوش تركيب و رخسار زيبا و دوست داشتنى وى كه چون با كسى سخن مى گفت، يا با ديدگان سياه و براق و نافذ خود، به كسى مى نگريست، در دل طرف، توليد محبت مى كرد،همگى باعث شد كه خديجه شيفته حسب و نسب و لياقت و سخصيت و خصال پسنديده او شود.همين جهات نيز موجب گرديدكه خديجه زنى به نام «نفيسه» دختر «عليه» واسطه قرار دهد تا آمادگى او را براى ازدواج با محمد به اطلاع وى برساند. بعضى از مورخان معتقدند كه خديجه خود موضوع را با «محمد امين» در ميان گذاشت،و به گفته «ابن هشام»مورخ مشهور به وى گفت: «عموزاده من! به واسطه خويشاوندى كه ميان من و تو وجود دارد، و عظمت و احترامى كه در نزد قوم خود دارى، و امانت و خوي نيكو و راستگوئى كه در تو هست، مى خواهم صريحا به تو بگويم كه مايلم به همسرى تو درآيم». پيغمبر موضوع را با ابوطالب عمويش در ميان گذاشت، و ابوطالب نظر موافق خود را اعلام داشت «نفيسه» بانوى واسطه نيز آمادگى «محمد امين» را به خديجه خبر داد، و به دنبال آن مجلس عقد باشكوهى در خانه خديجه تشكيل شد. تمام بزرگان قريش و اشراف مكه در مجلس عقد شركت داشتند. خديجه در اطاق مجاور در ميان بانوان مكه نشسته بود، و جريان مجلس را زير نظر داشت. ابوطالب به نمايندگى از طرف پيامبر ورقة بن نوفل پسر عمو و نماينده خديجه را مخاطب ساخت، و خطبه عقد را به طرزى معقول و حكيمانه خواند و از جمله گفت: «برادرزاده من محمد بن عبدالله با هر مردى از قريش كه مقايسه شود، بر او برترى دارد. هرچند فاقد مال و ثروت است، ولى مال و ثروت مانند سايه، زائل مى شود، اما اصل و نسب چيزى است كه مى ماند...» وربة بن نوفل به نمايندگى از سرف خديجه در پاسخ ابوطالب گفت: «كسى از قريش منكر فضل شما بنى هاشم نيست. ما از صميم دل ميل داريم كه دست به ريسمان فضليت و رافت شما بزنيم». پس از آن خديجه به كابين چهار صد دينار، براي محمد بن عبدالله جوان محبوب بنى هاشم و چهره درخشان مكه عقد شد. سپس «محمد» از خانه ابوطالب به خانه خديجه همسر خود آمد، و زندگى جديدى را آغاز كرد. «محمد» در اين وقت بيست و چهار يا بيست و پنجسال داشت. خديجه نيز بنابر مشهور 39 يا 40 سال داشته است و كمتر از اين ها هم گفته اند. دانشمند مشهور ابن شهر اشوب مازندرانى، مى گويد: احمد بلاذرى و ابوالقاسم كوفى (از علماى عامه) در كتابهاى خود، و سيد مرتضى دانشمند بزرگ شيعه در كتاب «الشافى» و شيخ طوسى در «تلخيص الشافى» روايت كرده اند كه وقتى پيغمبر (صلى الله عليه و آله) با خديجه ازدواج كرد، خديجه دختر بود(مناقب آل ابيطالب ج 1 ص 159)به همين جهت سن خديجه را 25 سال و 28 و 30 سال هم گفته اند.(تاريخ خميس، ج 1 ص 264 سيره حلبيه ج 1 ص 140)
ولادت على (عليه السلام) .هنگامى كه پيغمبر آينده اسلام به سن سى سالگى رسيد، حادثه اى بس بزرگ در شهرمكه روى داد كه از هرجهت بى نظير بود، و بيش از هر كس به خاندان آن حضرت مربوط مى شد. اين حادثه بزرگ ولادت على (عليه السلام) در خانه كعبه بود كه گذشته از عموم دانشمندان شيعه، جمعى از علماى منصف عامه نيز آن را اعتراف دارند. علامه فقيد معاصر شيخ آقا بزرگ تهرانى مى نويسد: «آقا مهدى بن محمد تقى بن ابراهيم نقوى معاصر و متولد در سال 1316 ه ازاحفاد سيد دلدار على هندى دانشمند و فقيه مشهور شيعه در ديار هند، در كتاب «على و الكعبه» كه در 44 صفحه چاپ شده است، از 22 كتاب از كتب علماى عامه نقل مى كند كه تصريح كرده اند على (عليه السلام) در كعبه متولد شده است. و هم مى گويد: علامه ميرزا محمد على اردوباردى متولد 1312 ه (از علماى بزرگ معاصر درنجف اشرف) كتاب «اميرالمؤمنين و الكعبه» در اثبات ولادت حضرت امير در بيت الحرام را تاليف نموده كه در باب خود كتابى ابتكارى است.(الذريعه الى تصانيف الشيعه ج 2 ص 352) علامه امينى به تفصيل پيرامون ولادت على (عليه السلام) دركعبه بحث نموده و ازجمله از دانشمند عالي قدر عامه حاكم نيشابورى در كتاب «مستدرك صحيحين» ج 3 ص 483 نقل مى كند كه گفته است: «اخبار به تواتر رسيده كه فاطمه دختر اسد، اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه را در درون كعبه زائيد.(وقد تواتر الاخبار ان فاطمة بنت اسد ولدت اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه فى جوف الكعبه.) و از كنجى شافعى دركتاب «كفايه» نقل كرده كه از طريق ابن نجار از حاكم نيشابورى روايت نموده كه گفته است: «امير المؤمنين على بن ابيطالب درمكه در خانه خدا، شب جمعه سيزدهم ماه رجب سى سال گذشته از عام الفيل متولد گرديد. نه قبل و نه بعد از وى مولودى در بيت الله الحرام جز او متولد نگرديد، و اين كرامتى براى آن حضرت بود به خاطر مقام با عظمت او بود.» به پيروى از وى، احمد بن عبدالرحيم دهلوى مشهوربه «شاه ولى الله» پدر عبدالعزيز دهلوى مصنف كتاب «تحقه اثنى عشريه» (تحفه اثنى عشريه كتابى بزرگ در در شيعه است، و هموطن او سيد عاليقدر مير حامد حسين نيشابورى هندى كتاب باعظمت «عقبات الانوار» را در رد آن نوشت.) در كتاب «ازالة الخفاء» نوشته» نوشته است: «اخبار متواتر است كه فاطمه دختر اسد اميرالمؤمنين على را در درون كعبه زائيد. آن حضرت درروز جمعه سيردهم ماه رجب سى سال بعد ار عام الفيل در كعبه متولد گرديد، و هيچ كس جز او نه قبل و نه بعد از وى در كعبه متولد نگرديد». شهاب الدين سيد محمود الوسى صاحب تفسير كبير در كتاب شرح قصيده عينية عبدالباقى افندى عمرى ص 15 در ذيل اين بيت قصيده او در مدح مولاى متقيان: انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مكة عندالبيت اذ وضعا مىنويسد: «اينكه امير كرم الله وجهه در خانه خدا متولد شده، در دنيا امرى مشهور، و در كتب فرقين سنى و شيعه ذكر شده است». تا آنجا كه مى گويد: «جز او كرم الله وجهه كسى در خانه خدا متولد نشده و چقدر مناسب است كه امام ائمه در محلى كه قبله مسلمين است متولد گردد. سبحان من يضع الاشياء فى مواضعها و هو احكم الحاكمين (الغدير ج 6 ص 22) در تكميل سخن نغز شهاب الدين دانشمند و مفسر بزرگ سنى مى گوئيم جالبتر اينكه امام ائمه مسلمين حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، تنها كسى كه در خانه خدا «كعبه» قبله همه مسلمانان جهان متولد شد، سرانجام نيزدرمحراب مسجد كوفه خانه خدا ضربت خورد كه بر اثر آن با فرق شكافته به افتخار شهادت نائل گرديد. شيعيان جهان نيز اين افتخار را يافته اند كه چنين مولود مبارك و وجود مقدس را امام اول مسلمين و خليفه بلافصل پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله) بدانند. در كعبه شد پديدار و به محراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام وى جلال الدين محمد دوانى فيلسوف مشهور درگذشته سال 908 ه كه از مفاخر علماى عامه بوده و فقط در اواخر عمر شيعه شده است، در كتاب فارسى «نور الهدايه فى اثبات الولايه» مى نويسد: «اين كه جمهور اهل سنت از ميان تمام صحابه پيغمبر فقط به على (عليه السلام) «كرم الله وجهه» مى گويند (يعنى گرامى باد رخسار او) به دو علت است: يكى اين كه در ميان صحابه تنها على (عليه السلام) بوده است كه قبل ازبلوغ اسلام آورد، و هرگز در مقابل بت نايستاد و كرنش نكرد، و ديگر اين كه نوشته اند; زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر على (عليه السلام) آبستن به حضرت بود، هرگاه محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله) را مى ديد، ناگهان به احترام آن حضرت برمى خواست و اداى احترام مى كرد. پيغمبر آينده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستنى، من راضى نيستم براى من اين طور از جا برخيزى، فاطمه گفت: به خدا قسم هرگاه شما را مى بينم،جنينى كه در شكم دارم طورى جابجا مى شود كه مرا ناگزير مى سازد از جا بلند شوم!(كتاب نور الهدايه جلال الدين به ضميمه شرح زندگانياو تاليف نويسندهاين سطور به طبع رسيده است. به آنجا مراجعه شود.) فاطمه مادر على (عليه السلام) و دختراسد بن هاشم، يعنى دختر عموى شوهر خود ابوطالب بود، و آنها نخستين همسرانى بودند كه به هاشم نسبت مى رساندند. اين بانوى بزرگزاده كه افتخار پرستارى از پيغمبر خدا را داشت، در روز 13 رجب آن سال كه درد زائيدن بروى فشار وارد ساخت، آمد و در مقابل كعبه، خانه خدا ايستاد و گفت: پروردگار! تو را به عظمت اين خانه و به مقام كسى كه آن را بنا كرده است، سوگند مى دهم درد زائيدن را بر من آسان گردان! كسانى كه ناظر بودند با كمال تعجب ديدند ناگهان ضلع بالاى حجر الاسود شكست، و فاطمه همسرابوطالب به درون كعبه رفت و شكاف ديوار بهم آمد.(اين نقطه تا اين اواخر در ديوار كعبه مشخص بود. بيشتر زائران شيعه هنگام طواف خانه كعبه چون به آن نقطه مى رسند كه هنوز هم علامتى دارد آن را مى بوسند.)موضوع بلافاصله دهن به دهن گشت و به گوش مرد و زن مكه رسيد، و همه منتظر بودند ببينند سرانجام آن ماجراى شگفت انگيز چه خواهد بود. همسر ابوطالب سه روز در خانه كعبه به سر برد. روز چهارم كسانى كه پيرامون كعبه گرد آمده بودند ديدند ديوار كعبه از همان جا بار ديگر شكاف برداشت و آن بانوى سرفراز در حالى كه نوزاد خود را در آغوش داشت از درون خانه خدا بيرون آمد. همسر ابوطالب خطاب به حاضران گفت: اى مردم! خداوند مرا به خاطر نوزاد پاك سرشتم بر زنان ديگر برترى داد. زيرا هيچ زنى تا كنون اجازه نداشته است كه در خانه خدا وضع حمل كند. ولى خداوند خانه اش را در اختيار من گذاشت تا فرزند خود را در آن جايگاه مقدس بزايم (راجع به ولادت على عليه السلام دركعبه و خانه خدا گذشته از «الغدير» به كتب ياد شده متن هم مراجعه شود، و چه خوبست كه يكى از دانشمندان، آنها را در كتابى به فارسى و عربى منتشر سازد.)سپس به خانه آمد. پيغمبر آينده اسلام كه از ماجرا اطلاع يافته بود، در خانه ابوطالب بود. نوزاد تا آن لحظه چشم باز نكرده بود. نخستين بارى كه چشم گشود، لحظه اى بود كه پيغمبر ضمن تبريك به زن عمويش نوزاد را از آغوش او گرفت و اولين نگاه نوزاد هم به روى محمد (صلى الله عليه و آله) بود. پيغمبر صورت نوزاد را بوسيد و نام او را «على» گذارد، و به عمو و زن عمويش مژده داد كه نوزاد، آينده اى بس درخشان دارد.